نامهای به آن "منِ کوچکِ فسقلی" که هنوز در حیاطِ دلم میدود
ای فرشیدِ کوچکِ من!
سلام! حالت چطور است؟ هنوز هم وقتی بوی گلمحمدی و بهارنارنج از آن عطاریِ پر از رازت بلند میشود، دوست داری مثلِ بچگیها بدوی وسطِ مغازه و برای خودت معجونِ جادویی بسازی؟ یا نکند سرت گرمِ آنقدرها جدی است که یادت رفته هنوز هم آن کودکِ درونت دارد لابلایِ کتابهای مثنوی، با شمسِ تبریزیِ خیالیاش قایمباشک بازی میکند؟
ببین پسرجان! این دنیا، این دنیایِ عجیب و غریبِ بزرگترها، خیلی وقتها جدیتر از آن است که باید باشد. همه نشستهاند و هی حساب و کتاب میکنند، هی هیپنوتیزم میکنند که غمها را بپرانند، اما تو؟ تو هنوز همانجایی؛ کنار آن حوضِ آبیِ قدیمیِ قلبت، منتظری که یک نفر بیاید و بگوید: "بیا بازی!
فرشیدِ عزیزِ کوچکِ من،
روزت مبارک! قول بده امروز حتماً یک کارِ بچهگانه بکنی. مثلاً با صدایِ بلند شعرِ مولانا را بخوان، اما طوری که انگار داری برای اسباب بازیهات لالایی میخوانی! یا برو تویِ کوچه و با سنگریزهها بازی کن.
یادت باشد، بزرگسالی فقط یک شوخیِ بیمزه است که همه داریم با هم انجام میدهیم. تو همانقدر برگ شده ای باید دهها برابر آن کودک باشی تا سلامت و شاداب بمانی.
دوستدارِ همیشگیات،
فرشیدِ بزرگسالی که هنوز هم دلش برایِ آن کودکِ درون ضعف میرود!
گالری تصاویر محصول
تصاویر
بیشتر