مداد؛ عاشقِ خاموش، راویِ بیصدا
مداد، این نیِ خاموشِ سخن، سرنوشت را به دستان خویش مینگارد. گویی ساقهای از جانِ درختان کهنسال است که از جنگلهای دوردست آمده، تا در میان انگشتانِ خیالانگیزِ اندیشه، جاودانه شود. او فرزندِ زمین است، تکهای از طبیعت که به انسان پیوند خورده تا رازهایش را بازگوید.
بوی مداد؛ عطرِ خاطراتِ گمشده
بوی مداد، بوی روزهای سپید کودکیست. بوی اولین واژههایی که با دستان لرزان بر صفحهی دفتر کشیده شد. بوی اولین شعر، اولین دستخط، اولین نامهای که دل را لرزاند. این رایحه، همچون نسیمِ صبحگاهی بر کاغذها جاری میشود و آدمی را به ژرفای خاطراتش میبرد. بوی چوبیاش، بویی که از دل جنگلهای خیال برخاسته، ترکیبی از معصومیت و هوش، از شور و سکوت، از آفرینش و نابودی را در خود دارد.
مداد، سالکِ وادیِ اندیشه
مداد، درویشِ وادیِ سخن است؛ فروتن و کمادعا، بیهیاهو بر سفیدیِ کاغذ میدود و از خویش میکاهد تا جهانی را بسازد. همچون صوفیِ پیر، در محضرِ خرد مینشیند، خاموش مینویسد، و در پایان، آرام و بیصدا محو میشود. او حقیقتِ فانیشدن در مسیر آفرینش است؛ عشقِ مطلقی که جز فنا، هیچ نمیطلبد.
نوکِ مداد، قلمروی ظریفِ عشق و جنون
نوکِ تیزِ مداد، نقطهی اتصالِ میان دو جهان است: جهانِ نانوشتهها و جهانِ نوشتنها. گاهی در دستِ شاعریست که عشق را در سطرها میتند، گاه در دستِ دانشمندی که فرمولی را برای کشفِ آسمانها بر کاغذ مینشاند. گاهی در دستانِ کودکیست که رؤیاهایش را میکشد، گاه در انگشتانِ زاهدی که نامِ خدا را هزاربار بر صفحهای خط میزند.
بوی مداد، بوی سکوتِ متفکران
مداد، بویی دارد که آدمی را به تأمل وامیدارد؛ بویی که در سحرگاهانِ خاموشِ کتابخانهها جاریست، بویی که با صدای خشخشِ نوشتن درمیآمیزد و روح را به پرواز میکشد. عطری که انگار از روزگارانِ کهن بر جای مانده، آمیخته با عطرِ کاغذهای زردشده، یادآور شبهایی که چراغی روشن بود و دستی، سطری را برای همیشهی تاریخ حک میکرد.
مداد، تجسدِ دلدادگی و فنا
مداد، عاشقیست که با هر کلمه، تکهای از خود را از دست میدهد. کم میشود، تراشیده میشود، از قامتش کاسته میشود، اما هرگز از نوشتن باز نمیایستد. این همان سرنوشتِ عشاقِ حقیقیست؛ آنان که میسوزند، خاکستر میشوند، اما ردّی از عشقشان در جهان باقی میماند.
و بوی مداد… بویی که در آن، هزار قصه نهفته است
بوی مداد، بوی جاودانگیِ کلمات است، بوی تعهدِ عاشقانهی نویسنده به نوشتههایش، بوی رازهای مکتوب، بوی لحظاتی که اندیشهای، روحی، دلی، تمامِ خویش را به واژهها سپرده است. این بو، بوی حضوری نامرئی اما ماندگار است؛ بویی که هر بار بر دفترهای کهنه بوزد، خاطراتی را زنده میکند که گویی هیچگاه نمردهاند…
مداد؛ آوای خاموش خرد و بوی دلنشین خاطره
مداد، این عصای نزار اندیشه، زبان خاموش خرد است که بر سپیدی کاغذ، رازهای نانوشته را به رقص درمیآورد. در دستان عارف، مداد ابزاری برای ترسیم نقوش هستی است؛ در دستان شاعر، نغمهسرایی خاموش که بیهیاهو، جان جهان را بر لوح زمان نقش میزند.
بوی مداد، عطر کهنهکتابخانهایست که در سحرگاهان دانش، پنجرهای به سوی مکاشفه میگشاید. رایحهای که گویی از دل جنگلهای رازآلود میآید، جایی که درختان به اشتیاق جاودانگی، تن به تیغ تیز تراش سپردهاند. مداد، خاطرهای از کودکی است، نجواهای معلمی که با نوک مداد بر صفحهی دفتر، بذر دانایی میکارد.
در عرفان، مداد رمز فناست؛ آن که نوشت، آن که کاوید، آن که طرحی از حقیقت زد، اما خود، در مسیر دانستن فرسود و تراشیده شد. مداد عاشقیست که تا انتهای جانش میسوزد، کم میشود، اما حقیقتی را در سینهی زمان ثبت میکند.
و بوی مداد… آه که این رایحه، تجلی حضور خیال در عطر ماده است. بویی که به محض استشمام، آدمی را به عالم کودکی، به نخستین جرقههای آگاهی، به نخستین واژههای مهر و معرفت میبرد. بوی مداد، بوی خامهایست که بر لوح دل میچکد، بوی عشقی که در واژهها زاده میشود و در سطرها جان میگیرد.
مداد، نَفَس دستهای اندیشهور است، رازدار دلهای مشتاق، و شمعیست که برای روشنی، چارهای جز سوخ
تن ندارد…
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
سماع قلم
کشکول ( فرشید احمدی )