پایانِ یک عادتِ خاکستری، آغازِ نفسی زلال (خداحافظ قلیان)

menuordersearch
farshidahmadi.com
جمعه ۲۲ خرداد ۵
(0)
(0)
پایانِ یک عادتِ خاکستری، آغازِ نفسی زلال (خداحافظ قلیان)

گاهی انسان در نقطه‌ای از زندگی می‌ایستد که دیگر یک «لحظه» نیست؛  
بلکه مرز باریکی‌ست میان آن‌چه بوده و آن‌چه باید از آن پس باشد.  
لحظه‌ای که نه با هیاهو می‌آید، نه با طوفان؛  
بلکه آرام، نرم و خاموش، چون مهی سپید که از شانه‌های کوه بالا می‌رود،  
بر جان می‌نشیند و با صدایی که تنها دل می‌شنود، می‌گوید:  
«از این‌جا به بعد، باید جور دیگری زیست.»

آخرین قلیان را در تراسی زیبا، در جاده‌ی رؤیایی جواهرده کشیدم؛  
جایی که آسمان آن‌قدر نزدیک بود که گویی می‌شد تکه‌ای از ابر را با سرانگشت لمس کرد،  
و درختان، با قامت‌های سبز و نجیبشان،  
چون عارفانی خاموش در مراقبه‌ای بی‌پایان،  
در سکوتی پُرمعنا به زمین و زمان شهادت می‌دادند.  
باد، سبکبال و خنک، از لابه‌لای شاخه‌ها عبور می‌کرد  
و عطر نم‌خورده‌ی خاک و برگ و بارانِ مانده بر سینه‌ی جنگل  
را همچون عطری مقدس در هوا می‌پراکند.  
جهان در آن ساعت، چیزی میان بیداری و رؤیا بود؛  
نه کاملاً زمین، نه کاملاً آسمان.

تراس، مشرف به سبزیِ بی‌انتها،  
چون ایوانی معلق میان دلِ کوه و خیالِ انسان ایستاده بود.  
در دوردست، مه چون شال سپیدی بر گردنِ درختان افتاده بود  
و جاده، مثل ماری آرام و کهن،  
در پیچ‌وخم کوهستان می‌لغزید و گم می‌شد در حافظه‌ی طبیعت.  
همه‌چیز زیبا بود؛  
آن‌چنان زیبا که دل می‌خواست زمان در همان نقطه متوقف شود  
و عقربه‌ها، از شرم این همه جمال،  
دیگر جرئتِ حرکت نداشته باشند.

در آن فضای ساکت و شاعرانه،  
قلیان پیش رویم بود؛  
همان یارِ فریبکارِ سال‌های بی‌توجهی،  
همان همدمی که با ظاهرِ آرام و وسوسه‌گرش  
بارها چهره‌ی زهر را زیر نقابِ لذت پنهان کرده بود.  
دودش بالا می‌رفت؛  
پیچ می‌خورد، می‌رقصید،  
و در هوا، نقش‌های موقتی می‌ساخت؛  
نقش‌هایی که درست مانند بسیاری از فریب‌های زندگی،  
زیبا بودند، اما بی‌ریشه؛  
دلربا بودند، اما بی‌وفا؛  
پیدا می‌شدند تا همان لحظه ناپدید شوند.

به آن دود نگاه می‌کردم  
و ناگهان حس کردم چه شباهت عجیبی میان این حلقه‌های خاکستری  
و بعضی لذت‌های جهان وجود دارد:  
نرم و دل‌فریب می‌آیند،  
لحظه‌ای حواس آدم را از خستگی‌ها می‌ربایند،  
اما در پایان، چیزی جز تیرگی، سنگینی و حسرت  
در اتاقِ خاموشِ جان بر جا نمی‌گذارند.  
دود، در نگاه نخست، شاید شبیه رقصی سبک در هوا باشد،  
اما حقیقت آن است که این رقص،  
مرثیه‌ای‌ست برای نفس؛  
نوحه‌ای آرام برای ریه‌ها؛  
و خاکستریِ خزنده‌ای که بی‌صدا بر پنجره‌های روشنِ تن می‌نشیند.

آن‌جا، در آن تراسِ بلند،  
در میان آن همه زیباییِ بی‌دروغ،  
حسی در دلم بیدار شد که از جنس بیزاری نبود،  
بلکه از جنس آگاهی بود.  
انگار طبیعت، با آن شکوه خاموشش،  
آینه‌ای روبه‌رویم گرفته بود  
تا ببینم که میان پاکیِ نفسِ کوهستان  
و تیرگیِ دودی که خود به درون می‌کشم  
چه فاصله‌ی تلخ و تأسف‌باری هست.  
جواهرده با هوای زلالش  
مثل مادری مهربان،  
ریه‌های خسته‌ی انسان را به مهمانیِ اکسیژن و آرامش دعوت می‌کرد؛  
و من، در میان آن همه بخششِ سبز،  
چیزی را به درون خود می‌بردم  
که نه هدیه‌ی طبیعت،  
که امانتِ مرگ‌آلودِ غفلت بود.

در آن لحظه، حقیقت ساده و بی‌پرده بر من آشکار شد:  
بعضی لذت‌ها،  
گرچه کوتاه‌مدت لبخندی بر لب می‌نشانند،  
اما در پشتِ پرده،  
زبان‌هایی بسیار بیشتر از لذت دارند؛  
زخم‌هایی که دیده نمی‌شوند،  
فرسودگی‌هایی که آهسته رخ می‌دهند،  
هزینه‌هایی که آرام‌آرام از جان و جسم و اراده پرداخت می‌شوند.  
قلیان، تنها دود نبود؛  
داستانِ تکرارِ فریبی بود  
که هر بار با طعمی خوش‌تر و صورتی آرام‌تر بازمی‌گشت،  
اما در باطن،  
چیزی از آدم می‌گرفت؛  
نفسی، توانی، شادابی‌ای، فردایی.

من آخرین پک را نه از سر میل،  
که از سر وداع کشیدم.  
وداعی شبیه بستنِ درِ اتاقی قدیمی  
که سال‌ها در آن زیسته‌ای،  
اما خوب می‌دانی ماندن در آن دیگر شایسته‌ی تو نیست.  
وداعی نه با خشم،  
بلکه با وقار.  
نه با هیجان،  
بلکه با فهم.  
در آن دم،  
گویی میان من و خودم پیمانی نانوشته بسته شد؛  
پیمانی که جوهرش از دود نبود،  
از روشنایی بود.

با خود عهد کردم که دیگر قلیان را با دودش به جانم راه ندهم.  
نه از آن رو که لذت را نمی‌شناسم،  
بلکه دقیقاً از آن رو که فهمیده‌ام  
هر لذتی سزاوارِ پذیرفتن نیست.  
آدمی اگر قرار باشد اسیر هر خوشیِ کوتاه شود،  
اندک‌اندک اختیارِ خویش را به لحظه‌هایی می‌فروشد  
که حتی حافظه‌ای شریف از خود به جا نمی‌گذارند.  
اما آن‌گاه که تصمیم می‌گیرد،  
آن‌گاه که از میان خواهش و آگاهی،  
دستِ آگاهی را می‌گیرد،  
از درونِ خود قامت می‌کشد؛  
بلندتر، آرام‌تر، شریف‌تر.

آن روز در جواهرده،  
من فقط قلیانی را کنار نگذاشتم؛  
بخشی از غفلت را به خاک سپردم.  
گویی تکه‌ای از خستگیِ سال‌ها را  
در همان مهِ معلقِ کوهستان رها کردم  
تا باد ببرد،  
تا در دره‌ها گم شود،  
تا دیگر نشانی از آن در مسیرِ فردایم باقی نماند.  
احساس می‌کردم روح نیز مثل ریه،  
نیازمند هوای تازه است؛  
و برخی عادت‌ها،  
پیش از آن‌که به جسم آسیب بزنند،  
پنجره‌های جان را تیره می‌کنند.

عجیب است؛  
درست در همان مکانی که زیبایی به اوج خود رسیده بود،  
من زشتیِ پنهانِ یک وابستگی را واضح‌تر از همیشه دیدم.  
شاید چون طبیعت هرگز دروغ نمی‌گوید.  
درخت، درخت است؛  
ابر، ابر است؛  
باران، باران است؛  
و هوای پاک،  
پیام‌آور حیات.  
این فقط انسان است که گاهی  
مرگ را در جامِ لذت می‌ریزد  
و به نام آرامش،  
به جانِ خود آتش می‌زند.

از آن روز به بعد،  
هرگاه دود قلیان را به یاد می‌آورم،  
دیگر آن را نه چون نمادِ تفریح،  
که چون سایه‌ای می‌بینم  
که می‌خواست بر آفتابِ درونم پرده بیندازد.  
و هرگاه جواهرده را به خاطر می‌آورم،  
آن تراس برایم صرفاً یک منظره‌ی زیبا نیست؛  
محرابی‌ست که در آن  
با خویشتنِ خویش بیعت کردم.  
جایی‌ست که آسمان، شاهدِ تصمیم من شد  
و درختان، گویی به زبانِ سکوت،  
بر آن مهر تأیید زدند.

چه بسیار لحظه‌هایی که ظاهرشان عادی‌ست  
اما در حقیقت، سرنوشت‌سازند.  
کسی از بیرون اگر می‌دید،  
شاید می‌گفت مردی نشسته بر تراسی در کوهستان  
و قلیانی پیش روی اوست.  
اما در درون،  
جنگی خاموش میان عادت و آگاهی برپا بود؛  
میان لذتِ زودگذر و عشقِ عمیق‌تر به زندگی؛  
میان تسلیمِ تکرار و شجاعتِ تغییر.  
و چه پیروزی باشکوهی‌ست  
آن‌گاه که انسان،  
بی‌آن‌که جهان خبردار شود،  
در خلوتِ دل خود  
بر یکی از تاریکی‌هایش غلبه می‌کند.

آن آخرین قلیان،  
در حقیقت آغازِ چیزی دیگر بود:  
آغازِ احترامی دوباره به نفس،  
آغازِ آشتی با تن،  
آغازِ مراقبتی عاشقانه‌تر از این خانه‌ی خاکی  
که روح، سال‌ها مهمانِ آن است.  
من دریافتم که ریه‌ها فقط اندام نیستند؛  
پنجره‌اند.  
پنجره‌هایی رو به جهان.  
و چه ظلمی‌ست  
که پنجره‌ای را که برای ورودِ صبح ساخته شده،  
با غبارِ خودخواسته بپوشانیم.

اکنون اگر بخواهم آن لحظه را در یک تصویر خلاصه کنم،  
می‌گویم:  
من بر تراسی ایستاده بودم  
میان مه و کوه و درخت،  
و دود، آرام‌آرام از من دور می‌شد؛  
گویی گذشته‌ای خاکستری  
از شانه‌هایم برمی‌خاست  
و در روشنایِ هوای جواهرده محو می‌شد.  
در آن محوشدن،  
چیزی از من کم نشد؛  
برعکس،  
چیزی به من بازگشت:  
سبکی، اختیار، کرامت، نفس.

و این‌چنین بود که آخرین قلیان،  
به‌جای آن‌که پایانِ یک لذت باشد،  
آغازِ یک بیداری شد.  
بیداریِ مردی که فهمید  
همه‌ی آن‌چه خوش می‌گذرد، خوب نیست،  
و همه‌ی آن‌چه سخت می‌نماید، تلخ نمی‌ماند.  
گاه باید از دودی دل کند  
تا به هوایی تازه رسید؛  
گاه باید از عادتی گذشت  
تا به خودِ حقیقی نزدیک‌تر شد؛  
و گاه، درست در زیباترین منظره‌های جهان،  
انسان تصمیم می‌گیرد  
زیباترین منظره را در درونِ خویش بسازد.

آن روز، جواهرده فقط مقصدِ یک سفر نبود؛  
منزلگاهِ یک تحول بود.  
تراس، فقط سکویی برای تماشا نبود؛  
آستانه‌ای برای عبور بود.  
و آن وداع،  
فقط خداحافظی با قلیان نبود؛  
سلامی بود به زندگی‌ای روشن‌تر،  
نفسی پاک‌تر،  
و فردایی که بوی دود ندهد،  
بلکه عطر باران و برگ و آزادی.

پرسش‌های متداول
گالری تصاویر محصول
تصاویر
بیشتر
 share network

سایت سماع قلم ، پژواکی از آگاهیست

instagramtwitertelegramaparatfacebook
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب
گفتگو را شروع کنید
سلام! برای چت بر روی اکانتهایی که میخواهید کلیک کنید.
در اولین فرصت ممکن پاسخگو هستم
WhatsApp
پشتیبانی واتساپ
چطور میتونم کمکتون کنم؟